از بافت تاریخی یزد تا میدان امیرچخماق
تو یزد قدم نمیزنی... توی تاریخ راه میری.
هر خشتش یه خاطرهست، هر بادگیرش یه راه نفس کشیدن تو گرمای کویر.
قصهای که از خاک و باد ساخته شده
شهری که هنوز نفس میکشه... درست مثل گذشته
یزد فقط یه مقصد نیست، یه حس عمیقه.
اینجا کوچهها حرف میزنن، بادگیرها آواز میخونن، و شب که میشه، ستارهها بیهوا میبارن.
قهوهخونههای سنتی، شیرینیهای ناب، سکوتی که آرامش میده
از قطاب تا باقلوا، از چای زغالی تا دلخوشی ساده
یزد یعنی مزهها، یعنی چشیدن فرهنگ.
یعنی یه استکان چای تو حیاط یه خانهی قدیمی، با عطر گل سرخ و صدای باد.
یزد منتظرته...
با آفتاب، باد، خاک و یه چای تازهدم.
بیا، و توی کوچهپسکوچههاش گم شو…